آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۵
Mar 7, 2019 ·
25m 27s
Download and listen anywhere
Download your favorite episodes and enjoy them, wherever you are! Sign up or log in now to access offline listening.
Description
آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در پنجمین قسمت از این کتاب صوتی خاطراتی از کودکان شهدا و زندانیان مجاهد خلق نقل شده است. کودکانی با سرنوشتهایی متفاوت، کودکی که اکنون به رزمندهای در ارتش آزادیبخش ملی ایران تبدیل شده و کودکی که در سن ۳ سالگی برای یافتن مادر مجاهدش، از او بازجویی کرده اند.
فقط به جرم خواهر بودن!
گلناز، خواهر مجاهد خلق مصطفی معدن پیشه بود و به همین علت هم او را دستگیركرده بودند. ولی او توانسته بود برادرش را از خانه فراری دهد و پاسداران گلناز را دستگیر كرده بودند. او را آنقدر زده بودند كه بدنش متورم شده بود.
از او رد و محل مصطفی را میخواستند. گلناز فقط گفته بود نمیدانم، نمیدانم. بعد از چند روز سه فرزند گلناز را هم به بند آوردند و تحویل ما دادند. سال ٦٢ خبر رسید كه مصطفی در درگیری شهید شده است. ما این را به گلناز نگفتیم و نمیدانم گلناز كی این خبر را فهمید. ولی سال ٦٢ او را از بند ما منتقل كردند و دیگرنفهمیدم به كجا رفت و هنوز هم نمیدانم سرنوشت او و بچههایش چه شد.
كودكان در اسارت
لاجوردی كه كینه یی حیوانی نسبت به سازمان مجاهدین خلق ایران و به خصوص مسئولان سازمان داشت میگفت كاری میكنم كه بچه های مجاهدین جلو پدر و مادرهایشان بایستند و از بچه منافق، پاسدار و پیرو خط امام خواهم ساخت. اواخر اردیبهشت ٦١ ، یكی از این بچه ها را به سلول ما آوردند و برای نگهداری موقت تحویل سودابه، یكی از زندانیان دادند. اسم این بچه را مهدی گذاشته بودند، وقتی او را به بند آوردند، چهار، پنج ماهه به نظرمیرسید. بسیار ضعیف و مریض احوال بود. او را همراه با دو بچه دیگر از یكی از خانه های مجاهدین كه مورد حمله قرار گرفته و كلیه افراد آن را به شهادت رسانده بودند، به اسارت گرفته بودند.آن روز دمِ غروب بود كه این بچه را به بند ما آوردند. همه دور او جمع شدیم. بعدها فهمیدم كه علی فرزند دلبند مجاهد شهید فاطمه ابوالحسنی، دانشجوی ٢٤ ساله بود كه در روز ١٥ اردیبهشت ٦١ در درگیری با پاسداران به شهادت رسید. روزانه چند ساعت را صرف رسیدگی و پرستاری او میكردم.
یكی از روزهای بهار ٦٤ او را از سودابه گرفتند و بردند. به تازگی به طور اتفاقی فهمیدم او به ارتش آزادیبخش پیوسته و اكنون از رزمندگان این ارتش است. صابر همان علی یا مهدی است. این خبر یكی از خوشحال كننده ترین خبرهایی بود كه در زندگیم شنیدهام.
كودكی كه هرگز پیدا نشد
در پاییز ٦١ ، خواهری بهنام فرزانه را به سلول ما آوردند كه ٢٠ سال داشت و اهل رامسر بود. فرزانه یك روز داستان خود را اینطور برایم تعریف كرد:
«صبح زود از خانه بیرون رفتم كه نان بخرم، وقتی برگشتم دیدم پایگاه ما كه همسر و پسرم حنیف در آنجا بودند مورد تهاجم پاسداران قرار گرفته و منطقه محاصره است. چند ماه در خانه یكی از اهالی رامسر پناه گرفتم. خانم صاحبخانه خودش رفت و از خانه ما كه مورد حمله قرارگرفته بود، برایم خبر آورد.» آنطور كه فرزانه تعریف میكرد برای ما تقریباً قطعی شد كه همسر و پسر سه سالهاش درآنجا شهید شده اند. در زمستان ٦١ خواهر دیگری به اسم شهین را از بند ٢٤٦ به بند ما منتقل كردند. شهین گفت در بند ٢٤٦ هم یك پسربچه سه ساله مدت كوتاهی پیش ما بود كه اسمش حنیف بود، … اما فرزانه هرچه میپرسید بیشتر یقین میكردكه او همان حنیف اوست. تا سال ٦٥ كه من در جریان بودم از حنیف هیچ خبری نشد.
زندان در زندان!
اواخر زمستان ٦٠ روزی یكی از بچه ها وقتی از بازجویی برگشت، به من گفت زهرا از نفرات»شور «یكی از مناطق دانش آموزی را دیده كه زیر شكنجه درهم شكسته و با بازجویان همكاری میكند. باید مفروض میگرفتم كه تمام آنچه را كه بعداز ٣٠ خرداد باهم انجام داده بودیم او میدانست و در اختیار بازجویان قرار میداد.
به هرحال آن روز زهرای خائن به بند ما آمد و همه اتاقها را چك كرد ولی من به ترتیبی از چشم او مخفی ماندم.
خودم را به جای خواهرم جا زدم!
اواخر فروردین ٦١ یكروز در میان اسامیكه برای ملاقات خواندند، یك اسم هم به نام معصومه حاجی نژاد بود. معصومه اسم خواهر كوچكم بود، اول قدری مات مانده بودم كه موضوع چیست؟ آیامعصومه هم دستگیر شده است؟ با خودم تصمیم گرفتم به عنوان معصومه بروم. ناگهان یادم افتاد كه پارسال معصومه دستگیرشده بود و یكماه هم در اوین بود. شاید مادرم این كار را كرده باشد. حدسم درست بود. وقتی پشت شیشه ملاقات قرارگرفتم »آنا « هراسان و مضطرب و غمزده ازپشت شیشه سراغم آمد. ولی بعدكه با سر با هم سلام علیك كردیم نگاهش را به من دوخت و هر دو به هم خندیدیم. به این ترتیب من با اسم معصومه ملاقات كردم. این علامت مثبتی بود چون از یك طرف معلوم بود كه هنوز چیزی از من دست رژیم نیست و از طرف دیگر فهمیدم كه میتوانم همین سناریو را بروم یعنی به جای خودم، خواهرم باشم و خودم را با نام و هویت او در زندان معرفی كنم چرا كه او هیچ فعالیتی نداشت و فقط یكماه به خاطرداشتن نشریه مجاهد در زندان نگهش داشته بودند.
فقط به جرم خواهر بودن!
گلناز، خواهر مجاهد خلق مصطفی معدن پیشه بود و به همین علت هم او را دستگیركرده بودند. ولی او توانسته بود برادرش را از خانه فراری دهد و پاسداران گلناز را دستگیر كرده بودند. او را آنقدر زده بودند كه بدنش متورم شده بود.
از او رد و محل مصطفی را میخواستند. گلناز فقط گفته بود نمیدانم، نمیدانم. بعد از چند روز سه فرزند گلناز را هم به بند آوردند و تحویل ما دادند. سال ٦٢ خبر رسید كه مصطفی در درگیری شهید شده است. ما این را به گلناز نگفتیم و نمیدانم گلناز كی این خبر را فهمید. ولی سال ٦٢ او را از بند ما منتقل كردند و دیگرنفهمیدم به كجا رفت و هنوز هم نمیدانم سرنوشت او و بچههایش چه شد.
كودكان در اسارت
لاجوردی كه كینه یی حیوانی نسبت به سازمان مجاهدین خلق ایران و به خصوص مسئولان سازمان داشت میگفت كاری میكنم كه بچه های مجاهدین جلو پدر و مادرهایشان بایستند و از بچه منافق، پاسدار و پیرو خط امام خواهم ساخت. اواخر اردیبهشت ٦١ ، یكی از این بچه ها را به سلول ما آوردند و برای نگهداری موقت تحویل سودابه، یكی از زندانیان دادند. اسم این بچه را مهدی گذاشته بودند، وقتی او را به بند آوردند، چهار، پنج ماهه به نظرمیرسید. بسیار ضعیف و مریض احوال بود. او را همراه با دو بچه دیگر از یكی از خانه های مجاهدین كه مورد حمله قرار گرفته و كلیه افراد آن را به شهادت رسانده بودند، به اسارت گرفته بودند.آن روز دمِ غروب بود كه این بچه را به بند ما آوردند. همه دور او جمع شدیم. بعدها فهمیدم كه علی فرزند دلبند مجاهد شهید فاطمه ابوالحسنی، دانشجوی ٢٤ ساله بود كه در روز ١٥ اردیبهشت ٦١ در درگیری با پاسداران به شهادت رسید. روزانه چند ساعت را صرف رسیدگی و پرستاری او میكردم.
یكی از روزهای بهار ٦٤ او را از سودابه گرفتند و بردند. به تازگی به طور اتفاقی فهمیدم او به ارتش آزادیبخش پیوسته و اكنون از رزمندگان این ارتش است. صابر همان علی یا مهدی است. این خبر یكی از خوشحال كننده ترین خبرهایی بود كه در زندگیم شنیدهام.
كودكی كه هرگز پیدا نشد
در پاییز ٦١ ، خواهری بهنام فرزانه را به سلول ما آوردند كه ٢٠ سال داشت و اهل رامسر بود. فرزانه یك روز داستان خود را اینطور برایم تعریف كرد:
«صبح زود از خانه بیرون رفتم كه نان بخرم، وقتی برگشتم دیدم پایگاه ما كه همسر و پسرم حنیف در آنجا بودند مورد تهاجم پاسداران قرار گرفته و منطقه محاصره است. چند ماه در خانه یكی از اهالی رامسر پناه گرفتم. خانم صاحبخانه خودش رفت و از خانه ما كه مورد حمله قرارگرفته بود، برایم خبر آورد.» آنطور كه فرزانه تعریف میكرد برای ما تقریباً قطعی شد كه همسر و پسر سه سالهاش درآنجا شهید شده اند. در زمستان ٦١ خواهر دیگری به اسم شهین را از بند ٢٤٦ به بند ما منتقل كردند. شهین گفت در بند ٢٤٦ هم یك پسربچه سه ساله مدت كوتاهی پیش ما بود كه اسمش حنیف بود، … اما فرزانه هرچه میپرسید بیشتر یقین میكردكه او همان حنیف اوست. تا سال ٦٥ كه من در جریان بودم از حنیف هیچ خبری نشد.
زندان در زندان!
اواخر زمستان ٦٠ روزی یكی از بچه ها وقتی از بازجویی برگشت، به من گفت زهرا از نفرات»شور «یكی از مناطق دانش آموزی را دیده كه زیر شكنجه درهم شكسته و با بازجویان همكاری میكند. باید مفروض میگرفتم كه تمام آنچه را كه بعداز ٣٠ خرداد باهم انجام داده بودیم او میدانست و در اختیار بازجویان قرار میداد.
به هرحال آن روز زهرای خائن به بند ما آمد و همه اتاقها را چك كرد ولی من به ترتیبی از چشم او مخفی ماندم.
خودم را به جای خواهرم جا زدم!
اواخر فروردین ٦١ یكروز در میان اسامیكه برای ملاقات خواندند، یك اسم هم به نام معصومه حاجی نژاد بود. معصومه اسم خواهر كوچكم بود، اول قدری مات مانده بودم كه موضوع چیست؟ آیامعصومه هم دستگیر شده است؟ با خودم تصمیم گرفتم به عنوان معصومه بروم. ناگهان یادم افتاد كه پارسال معصومه دستگیرشده بود و یكماه هم در اوین بود. شاید مادرم این كار را كرده باشد. حدسم درست بود. وقتی پشت شیشه ملاقات قرارگرفتم »آنا « هراسان و مضطرب و غمزده ازپشت شیشه سراغم آمد. ولی بعدكه با سر با هم سلام علیك كردیم نگاهش را به من دوخت و هر دو به هم خندیدیم. به این ترتیب من با اسم معصومه ملاقات كردم. این علامت مثبتی بود چون از یك طرف معلوم بود كه هنوز چیزی از من دست رژیم نیست و از طرف دیگر فهمیدم كه میتوانم همین سناریو را بروم یعنی به جای خودم، خواهرم باشم و خودم را با نام و هویت او در زندان معرفی كنم چرا كه او هیچ فعالیتی نداشت و فقط یكماه به خاطرداشتن نشریه مجاهد در زندان نگهش داشته بودند.
Information
| Author | Radio Mojahed - رادیو مجاهد |
| Organization | Radio Mojahed - رادیو مجاهد |
| Website | - |
| Tags |
-
|
Copyright 2026 - Spreaker Inc. an iHeartMedia Company
Comments