<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:podcast="https://podcastindex.org/namespace/1.0" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" version="2.0"><channel><title>نوستالژی کودکی</title><link>https://www.spreaker.com/podcast/nwstalzhy-kwdky--7013433</link><description><![CDATA[در این پادکست داستان‌هایی برای کودکان منتشر می‌شود. هر هفته جمعه‌ها یک کتاب صوتی کودک و نوجوان منتشر می‌شود. <br /><br />  <br /><br /> با ما در ارتباط باشید:<br /><br /> info@NewshaCast.com]]></description><atom:link href="https://www.spreaker.com/show/7013433/episodes/feed" rel="self" type="application/rss+xml"/><language>fa</language><category>Stories for Kids</category><copyright>Copyright NewshaCast UG</copyright><image><url>https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/fb1c9c2eae438f51b62def51acea5645.jpg</url><title>نوستالژی کودکی</title><link>https://www.spreaker.com/podcast/nwstalzhy-kwdky--7013433</link></image><lastBuildDate>Wed, 14 Oct 2026 14:15:03 +0000</lastBuildDate><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:owner><itunes:name>NewshaCast UG</itunes:name><itunes:email>info@newshacast.com</itunes:email></itunes:owner><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/fb1c9c2eae438f51b62def51acea5645.jpg"/><itunes:subtitle>مادران و پدران امروز، زمانی که بچه بودند داستان‌های کودکانه خود را از طریق نوارهای کاست گوش می‌کردند. آن نوارهای کاست آن روزها، نخستین کتاب‌های صوتی آن نسل متولد ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ سال پیش بود. داستان‌هایی که اغلب هم موزیکال بودند. در این پادکست آن...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[در این پادکست داستان‌هایی برای کودکان منتشر می‌شود. هر هفته جمعه‌ها یک کتاب صوتی کودک و نوجوان منتشر می‌شود. <br /><br />  <br /><br /> با ما در ارتباط باشید:<br /><br /> info@NewshaCast.com]]></itunes:summary><itunes:category text="Kids &amp; Family"><itunes:category text="Stories for Kids"/></itunes:category><itunes:category text="Kids &amp; Family"><itunes:category text="Education for Kids"/></itunes:category><itunes:category text="Arts"><itunes:category text="Books"/></itunes:category><itunes:explicit>false</itunes:explicit><podcast:guid>5c8d8e36-a453-5427-a0ea-5e022ac64dc9</podcast:guid><itunes:type>episodic</itunes:type><item><title>تیزچنگال ماهیچه‌دوست</title><link>https://www.spreaker.com/episode/tyzchngal-mahychh-dwst--75625453</link><description><![CDATA[یکی بود و یکی نبود، سال‌ها پیش گربه‌ای زندگی می‌کرد که همه موش‌ها از دست این آقا گر به جان به لبشان رسیده بود. در تمام شهر و اطراف آن هیچ موشی نبود که وقتی نام نیز چنگال ماهیچه دوست» یعنی همین آقا گربه را بشنود به لرزه نیفتد یا وقتی از دور او را ببیند از جان خودش ناامید نشود. از هیبت و یال و کوپال و چنگ و دندان‌هایش نپرسید که هر چه بگویم کم گفته‌ام، گربه نگو بگو شیر، شیر نگو بگو ببر و پلنگ، ببر و پلنگ نگو بگو اژدها. یک روز سه تا موش بیچاره در کنج خلوتی نشسته بودند و داشتند باهم درد دل می‌کردند. آن‌ها در صندوقخانه حاکم کرمان نشسته بودند و به سخنان شاعری که برای خان حاکم وصف این گربه را می‌نمود و از ابهت و قدرت و یال و کوپال او تعریف می‌کرد، گوش می‌دادند. شاعر باشی شنیده‌ام شهرت گربه ما به شهرهای دیگر هم رسیده است. » «بله قربان، بنده شعری را که اخیراً شنیده‌ام برای شما نقل می‌کنم...  <br /><br />کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ<br />برداشتی از آثار ادبیات کهن فارسی (میراث فرهنگی)<br />نویسنده: خسرو ماکان<br />با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایران<br /><br />برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما در ارتباط باشید: info@NewshaCast.com]]></description><guid isPermaLink="false">https://api.spreaker.com/episode/75625453</guid><pubDate>Wed, 14 Oct 2026 14:15:02 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/75625453/utf_8_b_2krbjniy2obzhtqv2kfzhcdzhdin2yfbjnqg2ydf2k_ziniz2koglq_utf_8_b_iniz2yjzvtix2kfys9qp2yjzvidytnmf2kfysdmhinux27qubxaz.mp3" length="24271306" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>یکی بود و یکی نبود، سال‌ها پیش گربه‌ای زندگی می‌کرد که همه موش‌ها از دست این آقا گر به جان به لبشان رسیده بود. در تمام شهر و اطراف آن هیچ موشی نبود که وقتی نام نیز چنگال ماهیچه دوست» یعنی همین آقا گربه را بشنود به لرزه نیفتد یا وقتی از دور او را ببیند...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[یکی بود و یکی نبود، سال‌ها پیش گربه‌ای زندگی می‌کرد که همه موش‌ها از دست این آقا گر به جان به لبشان رسیده بود. در تمام شهر و اطراف آن هیچ موشی نبود که وقتی نام نیز چنگال ماهیچه دوست» یعنی همین آقا گربه را بشنود به لرزه نیفتد یا وقتی از دور او را ببیند از جان خودش ناامید نشود. از هیبت و یال و کوپال و چنگ و دندان‌هایش نپرسید که هر چه بگویم کم گفته‌ام، گربه نگو بگو شیر، شیر نگو بگو ببر و پلنگ، ببر و پلنگ نگو بگو اژدها. یک روز سه تا موش بیچاره در کنج خلوتی نشسته بودند و داشتند باهم درد دل می‌کردند. آن‌ها در صندوقخانه حاکم کرمان نشسته بودند و به سخنان شاعری که برای خان حاکم وصف این گربه را می‌نمود و از ابهت و قدرت و یال و کوپال او تعریف می‌کرد، گوش می‌دادند. شاعر باشی شنیده‌ام شهرت گربه ما به شهرهای دیگر هم رسیده است. » «بله قربان، بنده شعری را که اخیراً شنیده‌ام برای شما نقل می‌کنم...  <br /><br />کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ<br />برداشتی از آثار ادبیات کهن فارسی (میراث فرهنگی)<br />نویسنده: خسرو ماکان<br />با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایران<br /><br />برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما در ارتباط باشید: info@NewshaCast.com]]></itunes:summary><itunes:duration>1517</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/304b3c35d7e87173eb6ff280d0bd6807.jpg"/><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item><item><title>غول خودخواه</title><link>https://www.spreaker.com/episode/ghwl-khwdkhwah--75625431</link><description><![CDATA[چند سالی بود که غول، باغش را گذاشته و برای دیدن یکی از دوستانش به شهری دور رفته بود. بچه‌ها هرروز عصر، وقتی از مدرسه تعطیل می‌شدند به باغ غول می‌رفتند و تا غروب در آنجا بازی می‌کردند.. باغ غول بی‌اندازه بزرگ و پر از درخت بود. زمینش از علف‌های نرم و گلهای رنگارنگی که مثل ستاره درروی علف‌های سبز می‌درخشیدند، پوشیده شده بود. در این باغ دوازده درخت هلو نیز وجود داشت که هرسال در فصل بهار شکوفه‌های صورتی‌رنگی می‌دادند. و وقتی پائیز می‌شد، درخت‌ها پر می‌شدند از میوه‌های آبدار و خوشمزه. پرنده‌ها روی شاخه‌های درخت‌ها می‌نشستند و چنان آوای دل‌نشینی سر می‌دادند که بچه‌ها دست از بازی می‌کشیدند تا به چهچه آن‌ها گوش دهند.  <br /><br />کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ<br /><br />نویسنده: اسکار وایلد<br />مترجم: آقاسی<br /><br />برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما در ارتباط باشید: info@NewshaCast.com]]></description><guid isPermaLink="false">https://api.spreaker.com/episode/75625431</guid><pubDate>Wed, 07 Oct 2026 18:09:19 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/75625431/utf_8_b_2lrzinmeiniu2yjyr9iu2yjyp9mhic0g2lpzinm_2le_utf_8_b_2kfys9qp2yjzvidytnmf2kfysdmhinux27uubxaz.mp3" length="17753233" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>چند سالی بود که غول، باغش را گذاشته و برای دیدن یکی از دوستانش به شهری دور رفته بود. بچه‌ها هرروز عصر، وقتی از مدرسه تعطیل می‌شدند به باغ غول می‌رفتند و تا غروب در آنجا بازی می‌کردند.. باغ غول بی‌اندازه بزرگ و پر از درخت بود. زمینش از علف‌های نرم و...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[چند سالی بود که غول، باغش را گذاشته و برای دیدن یکی از دوستانش به شهری دور رفته بود. بچه‌ها هرروز عصر، وقتی از مدرسه تعطیل می‌شدند به باغ غول می‌رفتند و تا غروب در آنجا بازی می‌کردند.. باغ غول بی‌اندازه بزرگ و پر از درخت بود. زمینش از علف‌های نرم و گلهای رنگارنگی که مثل ستاره درروی علف‌های سبز می‌درخشیدند، پوشیده شده بود. در این باغ دوازده درخت هلو نیز وجود داشت که هرسال در فصل بهار شکوفه‌های صورتی‌رنگی می‌دادند. و وقتی پائیز می‌شد، درخت‌ها پر می‌شدند از میوه‌های آبدار و خوشمزه. پرنده‌ها روی شاخه‌های درخت‌ها می‌نشستند و چنان آوای دل‌نشینی سر می‌دادند که بچه‌ها دست از بازی می‌کشیدند تا به چهچه آن‌ها گوش دهند.  <br /><br />کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ<br /><br />نویسنده: اسکار وایلد<br />مترجم: آقاسی<br /><br />برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما در ارتباط باشید: info@NewshaCast.com]]></itunes:summary><itunes:duration>1110</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/ee57fe558bd541a0e0a560680cd2aa4e.jpg"/><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item><item><title>جن پینه‌دوز</title><link>https://www.spreaker.com/episode/jn-pynh-dwz--71923959</link><description><![CDATA[کفاش با پولی که از مشتری گرفت توانست چرم مصرفی برای دوختن دو جفت کفش را تهیه کند. او چرم‌ها را شب برید و آماده نمود و روی میز کارش گذاشت تا فردا صبح کار دوختن آن‌ها آغاز کند. دوباره همان معجزه شب قبل اتفاق افتاد، صبح روز بعد که کفاش به مغازه آمد، کفش‌ها دوخته و آماده بودند درست به همان زیبایی کفش قبلی کفاش آن‌ها را در ویترین مغازه‌اش گذاشت و خیلی زود هردو جفت کفش را فروخت، خریدارها پول زیادی بابت این کفش‌ها به او دادند بطوریکه حالا می‌توانست چرم برای چهار جفت کفش بخرد...   پ.ن.:  داستان هاینتسل‌منش‌ها (Heinzelmännchen) یکی از محبوب‌ترین افسانه‌های شهر کلن است. در ادامه خلاصه کوتاهی از این روایت را می‌خوانید: افسانه کوتوله‌های کلن در زمان‌های قدیم، مردم کلن بسیار آسوده زندگی می‌کردند؛ زیرا شب‌ها وقتی همه در خواب بودند، کوتوله‌هایی مهربان و سخت‌کوش به نام «هاینتسل‌منش» مخفیانه به خانه‌ها می‌آمدند. آن‌ها تمام کارهای ناتمام—از نانوایی و قصابی گرفته تا پینه‌دوزی و نجاری—را با مهارتی عجیب انجام می‌دادند تا صبح، استادکاران با کارهای آماده روبه‌رو شوند. پایان دوران خوش این وضعیت ادامه داشت تا اینکه همسر کنجکاوِ یک خیاط، تصمیم گرفت هر طور شده این موجودات را ببیند. او یک شب روی پله‌ها نخود پاشید تا کوتوله‌ها لیز بخورند و با صدای افتادنشان بیدار شود. نقشه او عملی شد؛ کوتوله‌ها سر خوردند و زن با چراغ بالای سرشان رفت. کوتوله‌ها که از دیده شدن و بی‌احترامی انسان‌ها خشمگین شده بودند، برای همیشه شهر را ترک کردند. به نظر می‌رسد این اپیزود الهام‌گرفته از این داستان قدمی است.   کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مؤلف و شاعر: علیرضا اکبریان با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایرانSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></description><guid isPermaLink="false">1ea2723e-66a5-4b35-9a6e-476499f0f167</guid><pubDate>Fri, 08 May 2026 14:00:40 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/71923959/audio.mp3" length="28459414" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>کفاش با پولی که از مشتری گرفت توانست چرم مصرفی برای دوختن دو جفت کفش را تهیه کند. او چرم‌ها را شب برید و آماده نمود و روی میز کارش گذاشت تا فردا صبح کار دوختن آن‌ها آغاز کند. دوباره همان معجزه شب قبل اتفاق افتاد، صبح روز بعد که کفاش به مغازه آمد،...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[کفاش با پولی که از مشتری گرفت توانست چرم مصرفی برای دوختن دو جفت کفش را تهیه کند. او چرم‌ها را شب برید و آماده نمود و روی میز کارش گذاشت تا فردا صبح کار دوختن آن‌ها آغاز کند. دوباره همان معجزه شب قبل اتفاق افتاد، صبح روز بعد که کفاش به مغازه آمد، کفش‌ها دوخته و آماده بودند درست به همان زیبایی کفش قبلی کفاش آن‌ها را در ویترین مغازه‌اش گذاشت و خیلی زود هردو جفت کفش را فروخت، خریدارها پول زیادی بابت این کفش‌ها به او دادند بطوریکه حالا می‌توانست چرم برای چهار جفت کفش بخرد...   پ.ن.:  داستان هاینتسل‌منش‌ها (Heinzelmännchen) یکی از محبوب‌ترین افسانه‌های شهر کلن است. در ادامه خلاصه کوتاهی از این روایت را می‌خوانید: افسانه کوتوله‌های کلن در زمان‌های قدیم، مردم کلن بسیار آسوده زندگی می‌کردند؛ زیرا شب‌ها وقتی همه در خواب بودند، کوتوله‌هایی مهربان و سخت‌کوش به نام «هاینتسل‌منش» مخفیانه به خانه‌ها می‌آمدند. آن‌ها تمام کارهای ناتمام—از نانوایی و قصابی گرفته تا پینه‌دوزی و نجاری—را با مهارتی عجیب انجام می‌دادند تا صبح، استادکاران با کارهای آماده روبه‌رو شوند. پایان دوران خوش این وضعیت ادامه داشت تا اینکه همسر کنجکاوِ یک خیاط، تصمیم گرفت هر طور شده این موجودات را ببیند. او یک شب روی پله‌ها نخود پاشید تا کوتوله‌ها لیز بخورند و با صدای افتادنشان بیدار شود. نقشه او عملی شد؛ کوتوله‌ها سر خوردند و زن با چراغ بالای سرشان رفت. کوتوله‌ها که از دیده شدن و بی‌احترامی انسان‌ها خشمگین شده بودند، برای همیشه شهر را ترک کردند. به نظر می‌رسد این اپیزود الهام‌گرفته از این داستان قدمی است.   کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مؤلف و شاعر: علیرضا اکبریان با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایرانSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></itunes:summary><itunes:duration>1772</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/b0f14bf89148fe7e65c0025c8ccfad47.jpg"/><itunes:episode>5</itunes:episode><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item><item><title>علیمردان‌خان</title><link>https://www.spreaker.com/episode/lymrdan-khan--71886347</link><description><![CDATA[علیمردان خان سمبل و نشانه بچه‌های لوس و ننر و عزیزدردانه ایست که به علت ناز و نوازش بیش‌ازحد پدر و مادر، بی‌تربیت و ازخودراضی بار می‌آیند، که انشاء الله شما هرگز از این گروه بچه‌ها نیستید، حالا گوش بدهید به داستان: یکی بود یکی نبود، ماجرا ازآنجا شروع میشه که چندین و چند سال قبل دریکی از شهرهای بزرگ ایران مرد به‌اصطلاح محترم و متموّلی به نام عباسقلی خان که به‌قول‌معروف «ثروتش از پارو بالا نمی‌رفت» برای اینکه دریاچه ثروتش را به اقیانوس تبدیل کند با یکی از پیردخترهای متکبّر، اشرافی و ثروتمند و ازخودراضی به نام شازده قمصورالملوک السلطنه ازدواج می‌کند. سال‌ها از این ازدواج می‌گذرد و آن‌ها صاحب فرزند نمی‌شوند، از دکتر گرفته تا حکیم، خلاصه به هر دری که می‌زنند بچه‌دار نمی‌شوند... <br />  کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ نویسنده و شاعر: علیرضا اکبریانSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></description><guid isPermaLink="false">b58338d6-45cd-43a1-a828-4b37579fa9d4</guid><pubDate>Fri, 01 May 2026 14:00:13 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/71886347/audio.mp3" length="50148165" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>علیمردان خان سمبل و نشانه بچه‌های لوس و ننر و عزیزدردانه ایست که به علت ناز و نوازش بیش‌ازحد پدر و مادر، بی‌تربیت و ازخودراضی بار می‌آیند، که انشاء الله شما هرگز از این گروه بچه‌ها نیستید، حالا گوش بدهید به داستان: یکی بود یکی نبود، ماجرا ازآنجا شروع...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[علیمردان خان سمبل و نشانه بچه‌های لوس و ننر و عزیزدردانه ایست که به علت ناز و نوازش بیش‌ازحد پدر و مادر، بی‌تربیت و ازخودراضی بار می‌آیند، که انشاء الله شما هرگز از این گروه بچه‌ها نیستید، حالا گوش بدهید به داستان: یکی بود یکی نبود، ماجرا ازآنجا شروع میشه که چندین و چند سال قبل دریکی از شهرهای بزرگ ایران مرد به‌اصطلاح محترم و متموّلی به نام عباسقلی خان که به‌قول‌معروف «ثروتش از پارو بالا نمی‌رفت» برای اینکه دریاچه ثروتش را به اقیانوس تبدیل کند با یکی از پیردخترهای متکبّر، اشرافی و ثروتمند و ازخودراضی به نام شازده قمصورالملوک السلطنه ازدواج می‌کند. سال‌ها از این ازدواج می‌گذرد و آن‌ها صاحب فرزند نمی‌شوند، از دکتر گرفته تا حکیم، خلاصه به هر دری که می‌زنند بچه‌دار نمی‌شوند... <br />  کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ نویسنده و شاعر: علیرضا اکبریانSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></itunes:summary><itunes:duration>3129</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/5270a09f89b9383fbca0a6eb79e62607.jpg"/><itunes:episode>4</itunes:episode><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item><item><title>پینوکیو</title><link>https://www.spreaker.com/episode/pynwkyw--71886348</link><description><![CDATA[یکی بود و یکی نبود، روزگاری عروسک ساز پیری زندگی می‌کرد، بنام «ژپتو» که بیشتر از هر چیز آرزو داشت فرزندی داشته باشد، به همین خاطر روزی شروع به ساختن عروسکی کرد تا از او بجای فرزند نگهداری کند. ژپتو، یک تکه چوب مرغوب انتخاب کرد و با دقت به ساختن عروسک پرداخت، او صورت عروسک را به شکل پسری در آورد که همیشه آرزوی داشتن آن را داشت، سپس به کمک قلم و چکش، شروع به ساختن بقیه بدن عروسک کرد، همین‌که ژپتو چکش را به قلم کوبید، صدای خفیفی شنید که گفت: آخ ... نزن ... دردم اومد...     کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مترجم: پرویز رفیعیSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></description><guid isPermaLink="false">1befb93b-adba-48db-85a7-4d018c54b4d7</guid><pubDate>Sat, 20 Feb 2021 11:07:30 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/71886348/audio.mp3" length="25025299" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>یکی بود و یکی نبود، روزگاری عروسک ساز پیری زندگی می‌کرد، بنام «ژپتو» که بیشتر از هر چیز آرزو داشت فرزندی داشته باشد، به همین خاطر روزی شروع به ساختن عروسکی کرد تا از او بجای فرزند نگهداری کند. ژپتو، یک تکه چوب مرغوب انتخاب کرد و با دقت به ساختن عروسک...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[یکی بود و یکی نبود، روزگاری عروسک ساز پیری زندگی می‌کرد، بنام «ژپتو» که بیشتر از هر چیز آرزو داشت فرزندی داشته باشد، به همین خاطر روزی شروع به ساختن عروسکی کرد تا از او بجای فرزند نگهداری کند. ژپتو، یک تکه چوب مرغوب انتخاب کرد و با دقت به ساختن عروسک پرداخت، او صورت عروسک را به شکل پسری در آورد که همیشه آرزوی داشتن آن را داشت، سپس به کمک قلم و چکش، شروع به ساختن بقیه بدن عروسک کرد، همین‌که ژپتو چکش را به قلم کوبید، صدای خفیفی شنید که گفت: آخ ... نزن ... دردم اومد...     کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مترجم: پرویز رفیعیSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></itunes:summary><itunes:duration>1560</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/53f3c06a387d393448b9a3704492b719.jpg"/><itunes:episode>4</itunes:episode><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item><item><title>سیندرلا</title><link>https://www.spreaker.com/episode/syndrla--71886349</link><description><![CDATA[یکی بود یکی نبود، در زمان قدیم در سرزمینی دوردست دختری زیبا و مهربان به نام سیندرلا زندگی می‌کرد. سیندرلا نه پدر داشت نه مادر، او مادرش را در طفولیت ازدست‌داده بود و پدرش نیز پس‌ازاینکه با نامادری سیندرلا که صاحب دو دختر بزرگ بود ازدواج کرد، پس از مدت کوتاهی درراه دفاع از کشورش در جنگ کشته شد، سیندرلا همراه با زن‌پدر و دو خواهر ناتنی‌اش که خیلی زشت بودند و اسمشون «ژاوت»و «آنستانس» بود در خانه بسیار بزرگی زندگی می‌کردند، اما نامادری و ناخواهری‌های سیندرلا همیشه باو حسادت می‌کردند و چشم دیدن او را نداشتند، نامادری بدجنس در آن خانه بزرگ و مجلل، فقط یک اطاق کوچک که زیر شیروانی قرار داشت به سیندرلا داده بود که در آنجا زندگی کند ... <br />  کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ برداشتی از اثر معروف والت دیزنی مؤلف و شاعر: علیرضا اکبریان با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایرانSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></description><guid isPermaLink="false">e2f8e007-e078-41fc-b132-6090a61b0a8a</guid><pubDate>Tue, 16 Feb 2021 11:58:24 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/71886349/audio.mp3" length="28783067" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>یکی بود یکی نبود، در زمان قدیم در سرزمینی دوردست دختری زیبا و مهربان به نام سیندرلا زندگی می‌کرد. سیندرلا نه پدر داشت نه مادر، او مادرش را در طفولیت ازدست‌داده بود و پدرش نیز پس‌ازاینکه با نامادری سیندرلا که صاحب دو دختر بزرگ بود ازدواج کرد، پس از مدت...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[یکی بود یکی نبود، در زمان قدیم در سرزمینی دوردست دختری زیبا و مهربان به نام سیندرلا زندگی می‌کرد. سیندرلا نه پدر داشت نه مادر، او مادرش را در طفولیت ازدست‌داده بود و پدرش نیز پس‌ازاینکه با نامادری سیندرلا که صاحب دو دختر بزرگ بود ازدواج کرد، پس از مدت کوتاهی درراه دفاع از کشورش در جنگ کشته شد، سیندرلا همراه با زن‌پدر و دو خواهر ناتنی‌اش که خیلی زشت بودند و اسمشون «ژاوت»و «آنستانس» بود در خانه بسیار بزرگی زندگی می‌کردند، اما نامادری و ناخواهری‌های سیندرلا همیشه باو حسادت می‌کردند و چشم دیدن او را نداشتند، نامادری بدجنس در آن خانه بزرگ و مجلل، فقط یک اطاق کوچک که زیر شیروانی قرار داشت به سیندرلا داده بود که در آنجا زندگی کند ... <br />  کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ برداشتی از اثر معروف والت دیزنی مؤلف و شاعر: علیرضا اکبریان با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایرانSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></itunes:summary><itunes:duration>1794</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/3e9eeb17260597441b5d938a21a04734.jpg"/><itunes:episode>25</itunes:episode><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item><item><title>گالیور در جزیره کوتوله‌ها</title><link>https://www.spreaker.com/episode/galywr-dr-jzyrh-kwtwlh-ha--71886350</link><description><![CDATA[دریا زیبا بود. کشتی بزرگ «آنتلوپ» به سمت دریاهای جنوب درحرکت بود. گالیور در عرشه کشتی ایستاده و به اقیانوس خیره شد. یکی از کارکنان کشتی به او نزدیک شد و گفت: «گالیور! طوفان دارد می‌آید. من اگر جای تو بودم، به داخل کشتی می‌رفتم» «من از طوفان نمی‌ترسم، بلکه از وجود آن لذت می‌برم. این سفر برای من تا حالا خیلی خسته‌کننده بوده» اما خیلی زود باد شروع به زوزه کشیدن کرد و کشتی «آنتلوپ» در میان موج‌های بسیار بزرگی قرار گرفت. ناگهان کشتی شکاف برداشت و از وسط دونیم شد... کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مترجم: پرویز رفیعیSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></description><guid isPermaLink="false">41fcb140-a406-4d39-b6f6-07847ca9df72</guid><pubDate>Sat, 07 Nov 2020 10:02:55 +0000</pubDate><enclosure url="https://dts.podtrac.com/redirect.mp3/api.spreaker.com/download/episode/71886350/audio.mp3" length="15172393" type="audio/mpeg"/><itunes:author>NewshaCast UG</itunes:author><itunes:subtitle>دریا زیبا بود. کشتی بزرگ «آنتلوپ» به سمت دریاهای جنوب درحرکت بود. گالیور در عرشه کشتی ایستاده و به اقیانوس خیره شد. یکی از کارکنان کشتی به او نزدیک شد و گفت: «گالیور! طوفان دارد می‌آید. من اگر جای تو بودم، به داخل کشتی می‌رفتم» «من از طوفان نمی‌ترسم،...</itunes:subtitle><itunes:summary><![CDATA[دریا زیبا بود. کشتی بزرگ «آنتلوپ» به سمت دریاهای جنوب درحرکت بود. گالیور در عرشه کشتی ایستاده و به اقیانوس خیره شد. یکی از کارکنان کشتی به او نزدیک شد و گفت: «گالیور! طوفان دارد می‌آید. من اگر جای تو بودم، به داخل کشتی می‌رفتم» «من از طوفان نمی‌ترسم، بلکه از وجود آن لذت می‌برم. این سفر برای من تا حالا خیلی خسته‌کننده بوده» اما خیلی زود باد شروع به زوزه کشیدن کرد و کشتی «آنتلوپ» در میان موج‌های بسیار بزرگی قرار گرفت. ناگهان کشتی شکاف برداشت و از وسط دونیم شد... کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مترجم: پرویز رفیعیSee <a href="https://omnystudio.com/listener" target="_blank" rel="noreferrer noopener">omnystudio.com/listener</a> for privacy information.]]></itunes:summary><itunes:duration>944</itunes:duration><itunes:explicit>false</itunes:explicit><itunes:image href="https://d3wo5wojvuv7l.cloudfront.net/t_rss_itunes_square_1400/images.spreaker.com/original/68df2853fe5079c67dda4c27cdf90992.jpg"/><itunes:episode>1</itunes:episode><itunes:episodeType>full</itunes:episodeType></item></channel></rss>
